جلال الدين الرومي

51

مجالس سبعه مولانا ( فارسى )

شعر هر زمان زين سبز گلشن رخت بيرون مىبرم * عالمى از عالم وحدت به كف مىآورم تخت و خاتم نى و كوس " رَبِّ هَبْ لِي " * مىزنم * طور و آتش نى و در اوج " أَنَا اللَّهُ " مىپرم هر چه آب روح مىبينم به دريا مىنهم * هر چه نقد عقل مىيابم ، در آتش مىبرم من چو طوطى و جهان در پيش من چون آينه است * لاجرم معذورم و جز خويشتن مىننگرم هر چه عقلم از پس آيينه تلقين مىكند * من همان معنى به صورت در زبان مىآورم از برون تابخانهء طبع يا بى نزهتم * وز وراى چارطاق چرخ بينى منظرم ساختم آيينهء دل يافتم آب‌حيات * گرچه باور نايدت ، هم خضر و هم اسكندرم بر زبان " أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ " بودم تاكنون * دل به " انّى لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ " شد رهبرم در قلادهء سگ‌نژادان گرچه كمتر مهره‌ام * در طويلهء شير مردان قيمتىتر گوهرم اى در همهء كويها بيگانه ، وى در همه نقدها نبهره ، نمىدانى كه اين كار كردنيست نى گفتنى و اين دنيا گذاشتنى است نه داشتنى . ابراهيم ادهم را مىآرند كه چون به راه حق آشنا گشت و ديدهء دل او بعيب اين جهان بينا گشت ، هر چه داشت درباخت . گفتند : ابراهيما چه افتادت كه در دقّ رقّ ، تن بگداختى ، حرارت مرادات حجر ، كام وجودت تلخ گردانيد و در زلف مسلسل دين موى شدى ، در مملكت بلخ به صبورى تلخ ، شهرخ زدى .